حمایت از کودکان مبتلا به سرطان
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 15:54 توسط عیسی
|


+
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 18:9 توسط عیسی
|

چقدر فاصله اينجاست بين آدم ها 
چقدر عاطفه تنهاســت بين آدم ها
كسي به حال شقايق دلش نمي سوزد
و او هنوز شكوفاست بين آدم ها
كسي به خاطر پروانه ها نمي ميرد
تب غرور چه بالاست بين آدم ها
و از صداي شكستن كسي نمي شكند
چقدر سردي و غوغاست بين آدم ها
ز مهرباني دل ها دگر سراغي نيست
چقدر قحطي روياست بين آدم ها
غريب گشتن احساس درد سنگيني ست
و زندگي چه غم افزاست بين آدم ها
مگر كه كلبه دل ها چقدر جا دارد؟
چقدر راز و معماست بين آدم ها
چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم
طلوع عشق چه زيباست بين آدم ها
و كاش صبح ببينم كه باز مثل قديم
نياز و مهر و تمناست بين آدم ها
بهار كردن دل ها چه كار دشواريست
و عمر شوق چه كوتاست بين آدم ها
به خاطر تو سرودم چرا كه تنها تو
دلت به وسعت درياست بين آدم ها
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 20:14 توسط عیسی
|

+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 7:49 توسط عیسی
|

مهربانم، ای خوب
یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا
بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی
دلش از دوری تو دلگیر است
مهربانم ای خوب
یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش
به رهت دوخته ، بر درمانده
و شب و روز دعایش این است
زیر این سقف بلند، هر کجا هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد
مهربانم ای خوب
یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را
همه هستی و رویایش را
به شکوفایی احساس تو پیوند زده
و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد
مهربانم ای خوب
یک نفر هست که با تو
تک و تنها با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور
پراحساس و خیال است و سرور
مهربانم این بار یاد قلبت باشد
یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 7:27 توسط عیسی
|

تو پرسوز و پررمز و رازی
بلا کش تویی، روح سرکش تویی
تو باید به فردا ببازی
ای خدا خسته ام
ساز بشکسته ام
جز تاثر نوایی ندارم
ای شَوَم رحمتی
تا که در فرصتی
همچو ابر بهاران ببارم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 15:5 توسط عیسی
|

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 15:4 توسط عیسی
|

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 15:2 توسط عیسی
|

دنیا گذرگاهی است مي نشينم
میان آنچه که اندیشیده ایم
و آنچه کرده ایم
دریغ که اندیشه ها بیش از کرده هاست
همین لعن تاریخ است
بر انسانی که خواست اما نشد
در كور سوي كوچه ي تنهايي
روزها به صبر
شب ها به انتظار
گذر زمان
گذر عمر
گفتند چون مي گذرد غمي نيست
گذشت
اما با غم
گفتند اين نيز بگذرد
گذشت
اما سخت
حال چه كنم
به چه شوقي
به چه اميدي
گذرعمر را تماشا كنم
در انتهاي كوچه ي تنهايي
دوستون دارم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 10:55 توسط عیسی
|

به مجنون گفت روزي عيب جويي
كه پيد ا كن به از ليلي نكويي
كه ليلي گرچه در چشم تو حوريست
به هر جزوي زحسن او قصوريست
زحرف عيبجو مجنون برآشفت
در آن آشفتگي خندان شد و گفت
اگر در ديده مجنون نشيني
به غير از خوبي ليلي نبيني
تو كي داني كه ليلي چون نكوييست
كزو چشمت همين بر زلف وروييست
تو قد بيني ومجنون جلوه ناز
تو چشم و او نگاه ناوك انداز
تو مو بيني و مجنون پيچش مو
تو ابرو، او اشارت هاي ابرو
دل مجنون ز شكر خنده خون است
تو لب ميبيني و دندان كه چونست
كسي كاو را تو ليلي كرده اي نام
نه آن ليليست كز من برده آرام
اگر مي بود ليلي بد نمي بود
ترا رد كردن او ،حد نمي بود
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 10:54 توسط عیسی
|

به تو می آموزم: و چطور
(الف)ایمان را
تا كه روحت با آن
نور و صیقل یابد
به تو می آموزم
كه چطور
فعل مجهول« ستمها شده است»
فاعلش معلوم است
بشناسش، كه ستمكش نشوی
با ستم هیچ مساز
با ستمگر بستیز
به تو می آموزم
كه اگر ما همه یك تن بشویم
یك تن تنها نیست
كه ستمدیده شود
به تو می آموزم
هر كجایی سخن از زور و زر است
حرف ربط آنجا نیست
به تو می آموزم
كه گذشت
آن زمانها كه كلام
كنج زندان دهان من و تو می پوسید
حرف را باید زد
به زبان همه كس
به تو می آموزم
كه چطور
بر رخ اطلس انسانیت
رنگها بی مفهوم
مرزها بی معنی است؛
و تو هم در تاریخ
جای پایی داری
به تو می آموزم
كه چطور
عشق را در دل خود ضرب كنی
و سپس بر همگان تقسیمش
نا مساوی ها را
به تساوی بكشی
به تو می آموزم
لحظه های گذران هستی
چه بهایی دارند؛
هر زمان گلبرگی
از گل عمر من و تو به زمین می افتد
پس بیا بوی خوش خوبی را به همه هدیه كنیم
نو گلم ، فرزندم
ای سراپا همه شوق
تو بخواه ...
تو بپرس
تا كه تعریف كنم
بی نهایت ها را
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 10:51 توسط عیسی
|

عاشق آن لحظه ام ای خوب من
با نگاه عشق بی تابم کنی
در میان بازوان عاشقت
با نوازشهای خود خوابم کنی
باز هم در خلوت آغوش خود
لحظه ای لب بر لب سردم نهی
جان دهی این خاک خشک و تشنه را
از همان یک لحظه سیرابم کنی
با نگاه مست خود مستم کنی
خرمن جان مرا آتش کنی
ناگهان جان مرا در بر کشی
تا به هُرمِ جان خود آبم کنی
دیگر از رفتن نمی گویم سخن
تا که با عشق و جنون یارم کنی
باز هم مست از شراب عاشقی
در برم گیری و بی تابم کنی
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 10:48 توسط عیسی
|

+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 14:37 توسط عیسی
|

+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 14:34 توسط عیسی
|

عجب چشمان زيبايي به چالاكي آهويي براي صيد چشمانت ز تارو پود مژگانم مهيا كرده ام دامي وپشت مردمك دارم كمينگاهي كه در تاريكي اش جنبيدن آهوي چشمان ترا تحت نظردارم كه شايد لحظه اي غفلت كند در دامگاه چشم من افتد 

+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 2:34 توسط عیسی
|


+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 2:32 توسط عیسی
|

هر شب که فرصت میکنم جویای حالش می شوم
از خویش بی خود گشته و مست خیالش می شوم
در اسمان ارزو هر دم صدایش می زنم
چشمم چو بر رویش فتد محو جمالش می شوم
در هر شب تاریک من بدر است ماه صورتش
از شرم این دیدار نو منهم هلالش می شوم
جاریست اشک از دیدگان هر دم که یادش می کنم
مقبول در گاهش شوم اشک زلالش می شوم
سر گشته و حیران شدم دلتنگ و بی ایمان شدم
گویم به هر شیدا دلی خط است و خالش می شوم
جویای حالش می شوم مست از خیالش می شوم
با این دل سو دائیم رنج و ملالش می شوم
تاریکی و ظلمت گذشت خورشید از نو سر کشید
انگار خواب است اینکه من غرق وصالش می شوم
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 2:30 توسط عیسی
|

انگاه که نخستین گام را در دنیا گذاشتم بغض اتشینی گلویم را می فشرد شاید دلیل ان غربت و دلتنگی بود و هر لحظه شدت میگرفت چنانکه با تمام وجودم گریه را سر دادم اما.. گریه هم ارامم نکرد... تا اینکه مرا به اغوش کشیدی و من صدای طپش های قلبت را شنیدم و ارام به صدای روح نواز قلبت گوش سپردم و چنان ارامشی نصیبم شد که دیگر نه از بغض خبری بود و نه احساس غربت گویی با تمام وجودم به صدای قلبت.. بوی محبتت و صفای وجودت اعتماد کردم و دریافتم که تنها نیاز حقیقی ام لبخند زیبای تو و اغوش گرم و بی مثالت است فدای صفای وجودت شوم 



+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 2:26 توسط عیسی
|






چرا از مرگ می ترسید
چرا از مرگ می ترسید؟
چرااز این خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
مپندارید بوم ناامیدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ وغمانگیز است
مگر « می » ای چراغ نرم جان مستی نمی آرد ؟
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد ؟
مگر این من پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟
کجا آرامش از مرگ کس تواند دید ؟
می و افیون فریبی تیز بال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند
چرا از مرگ می ترسید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
بهشت جاودان آنجاست جهان آنجا و جان آنجاست
گرتن خواب ابد در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی آنجاست
همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی ست
نه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که از آزادگی نام ونشانی نیست
در این دوران که هرجا
هرکه زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
در این غوغا فرو مانند و غوغاها برانگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه بر آستان مرگ راحت سر فرو آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
چرااز این خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا از مرگ می ترسید؟
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 2:24 توسط عیسی
|

سهم تو
شوق دلم
مستي من
از نفس باور عشق
در نوازشگري خاطره ات
سهم من
آمدن حس نياز
اين اسارتگر بستان وجود
در پي جستن تصوير نهان
از گهر هم نفسي
سهم تو
حس تلاطم
غزل موج غرور
سفر ابر ملالت زده
در زمزمه بارش چشم
سهم من
رخوت هم فاز شدن
با تپش آينه ات
شعله لحظه دلباختنت
از نگه قاتل من
سهم تو
بو سه بر اين
مخمل گيسوي بلند
رخ ز مستي زده
تا پيچ و گذار کمرم
سهم من
لمس نگاهت
گذر پيچک عشق
دور اين قامت من
در پي تسخير دلم
سهم تو
شعر تب غرق شدن
آمدن فصل نياز
مردن از سوختن و
زنده شدن در شب راز
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 2:22 توسط عیسی
|

هر کسي سهم خودش را طلبيد
سهم هر کس که رسيد
داغ تر از دل ما بود
ولي نوبت من که رسيد
سهم من يخ زده بود!
سهم من چيست مگر؟
يک پاسخ
پاسخ يک حسرت!
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتي تا ته دلتنگيها
شايد از وسعت آن بود
که بي پاسخ ماند
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 2:21 توسط عیسی
|

نمی دانم کدامین روی
نمی دانم کدامین بوی
نمی دانم کدامین سوی
مرا با شوق و بیتابی همراه خود می برد
و آن سان که من غرق در افکار بی رحم جدایی
زیر اشکهایم جان می سپردم
و تو آرام در بستر رویاهای من بی خیال از مردنم
آرام می راندی و با پلک فرو بسته تاب می خوردی
من در درون خود چیزی یافتم
چیزی که مرا خواند
چیزی که تو را راند
و مرا از آن خواب آشفته رهانید
نگاهم، صدایم هر جا که باشد سپاس و شکر دانش شد
و از این ذهن بی تابم تو را برد
خودم را برد
تمام هستی ام را برد
آری هستی پوچی که می انگاشتم تمام وجودم بود
وجودی که تو فاتحش بودی
وجودی که تو عاشقش بودی
به یادت هست...!!!
آری بهترینم
در زمستانی که از سوز جدایی تمام زندگی یخ زد
صدایم مرد
نگاهم مرد
و من در بهاری نو شکفتم باز
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 2:16 توسط عیسی
|

چگونه گويم نازنينم با تو
كه پيرهن حريرت
مرا سايباني است سبز
در اين چهار چوب فصل
نفست
نقطه اي است
به آخر خط احساس من
حضورت
مي كند تمام
خلقت حساس من
ساده است بودنت اما
ساده نيست گذرت
در يك نگه
نهفته غوغاي اثرت
زير و رو مي كند هستيم
جذبه خبرت
كاش باد بودم و آرام
مي شكفتم بر زمين بدنت
اگر خون بودم
تجاوز مي كردم به رگهاي احساس تنت
و اگر عقل نبود در بودجه فكر
ديروز گشته بود رازم
رسوا به آن ناز لبت
گاه مي نشينم حيران
كه چگونه گشت زمان
ناگهان
اينچنين شاد با مردمان
كه سايباني سبز
بنشانده ميان من و آسمان
اي كاش
عقل نبود در بودجه فكر .
تا گرمه آغوشت شدم / چه زود فراموشت شدم
تقصير تو نبود خودم / باري روي دوشت شدم
كاشكي دلت بهم مي گفت / نقشه قلبم و داره
هر كی زد ورفت و شكست / يه روزيه جا كم مياره
موندن و سوختن و ساختن
همه يادگاره عشقه
انتقام از تو گرفت
كاره من نيست كاره عشق
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 2:13 توسط عیسی
|


+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 18:17 توسط عیسی
|


روستا مامن سيب است بيا برگرديم
جاي بعلاوه صليب است بيا برگرديم 
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 18:16 توسط عیسی
|

کاش زندگیمان خوش رنگ بود کاش فکرمان همه یکرنگ بود کاش گلهامان ارغوانی رنگ بود کاش قلبمان خالی از نیرنگ بود کاش پاییزمان بی غم و بی درد بود کاش بهارمان پرگل و پر برگ بود کاش کویر دلمان خشک و بی آب بود کاش چشم و دلمان سیراب بود کاش دستهامان همه یاور بود کاش پاهامان همه باربر بود کاش قلبمان در حال تپیدن بود کاش روحمان به فکر پریدن بود کاش برای زخممان مرحم بود کاش خوب و بدمان همه درهم بود کاش قناری روی شاخه همصدامان بود کاش عشقی در سینه هامان بود کاش غمها فقط تفصیر ما بود کاش گناهان همه تقصیر ما بود کاش می شد کمی دیوانه بود کاش بندو زنجیرها همه ویرانه بود کاش دعای خیر به جای نفرین بود کاش توان تا آخر رفتن بود 
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 18:9 توسط عیسی
|

تازه تو رفتی از پیشم
ولی هنوز عطر نگات
مونده رو چشم ِ خیس من ؛
هنوز صدات تو گوشمه
داری باهام حرف می زنی
می گم بهت بمون ، بازم
می ری و تنهام می ذاری ،
آره ، آره ، بازم می گم
ترسی ندارم از کسی
خدا خودش خوب می دونه
برام تو تنها نفسی ؛
می گم هنوز توی دلم
خدا باز آبروم نره !
مواظبم باش ، نکنه
بباره چشمام دوباره ؛
خدا کمک این دفعه
بچرخه خوب این زبونم
می خوام بگم دوسش دارم
توی چشاش نگاه کنم ؛
بازم می لرزه این تنم
وقتی که وای میسّی باهام(جلوم)
هر چی قرار بود که بگم
بازم می خشکه رو لبام ؛
داره صدا داد می زنه
کجایی تو!، بیا بیرون
میپَّرم از خواب نگات
هیچی نمونده جز جنون ؛
دردِ بی درومن ِ دیگه ...
نیستی ، هَمَش دل می گیره
جای خالی توعکسمُ
هیچ گلی که نمی گیره ...
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 18:7 توسط عیسی
|

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند .آن ها عاشقانه ... يكديگر را دوست داشتند
زن جوان : يواش برو من مي ترسم
مرد جوان : نه اين جوري خيلي بهتره
زن جوان : خواهش ميكنم من خيلي مي ترسم
مرد جوان : خوب ، اما اول بايد بگويي كه دوست دارم
زن جوان : دوست دارم ، حالا ميشه يواشتر بروني
مرد جوان : مرا محكم بگير
زن جوان : خوب ، حالا مي شه يواش بري
مرد جوان : به شرط اين كه كلاه كاسكت مرا برداري و روي سر خودت بگزاري ، آخه نمي تونم راحت برونم اذيت مي كنه
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود برخورد موتور سيكلت با ساختمان حادثه آفريد . در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتور سيكلت رخ داد يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود . پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 18:4 توسط عیسی
|

در تاريكيه شب سه شمع روشن كردم ... اولي برايه ديدنت ... دومي برايه موندنت... سومي برايه بوسيدنت... ودر اخر هر سه را خاموش كردم ... برايه در اغوش كشيدنت
زندگي 2 چيز به من آموخت: آرزوي مرگ و مرگ آرزو.....!!!!!!
بوسه تنها تصادفي است که پليس راه ندارد. درياي غم تنها دريايي است که ساحل ندارد. قلب تنها چيزي است که شکستنش صدا ندارد. عاشقي تنها دردي است که درمان ندارد
سكوتم را به باران هديه كردم//، تمام زندگي را گريه كردم//، نبودي در فراق شانه هايت// به هر خاكي رسيدم تكيه كردم
اگه شب خوابت نبرد به آسمون نگاه کن.ستاره هارو بشمار کم اومد!برو قطرات بارون رو بشار.کم اومد! به عشق من فکر کن چون براي تو هرگز کم نمي ياد
عشق از هر گل سرخي دلپذير تر است ، اما خارهاي آن قلب تو را عميق تر از هر خاري سوراخ مي كند
شمع بزم محفل شاهان شدن شوقي ندارد ... اي خوش آن شمعي كه روشن ميكند ويرانه اي را
دنياي بچه ها هر کي زودتر بگه دوستت دارم برنده هست ولي در دنياي بزرگتر ها هر کي زودتر بگه دوستت دارم بازنده است
ماهي به آب گفت : تو نميتوني اشكاي منو ببيني , چون من توي آبم... آب جواب داد اما من ميتونم اشكاي تو رو احساس كنم چون تو توي قلب مني
اگه کسي رو دوست داري،نه براش ستاره باش،نه آفتاب،چون هر دو شون مهمون زود گذرند،پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باشي
شکسپير : اگر تمام شب برا ي از دست دادن خورشيد گريه کني لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهي داد
مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 17:58 توسط عیسی
|

كاش بودي تا دلم تنها نبود
اسير غصه ي فردا نبود
كاش بودي تا براي قلب من
زندگي اينگونه بي معنا نبود
كاش بودي تا لبان سرد من
قصه گوي قصه ي فردا نبود
كاش بودي تا نگاه خسته ام
بي خبر از موج و دريا نبود
كاش بودي تا زمستان دلم
اين چنين پر سوز و پر سرما نبود
كاش بودي تا فقط باور كني
بعد تو زندگی زیبا نبود
کاش میشد لحظه ها را در ظرفی بلورین جمع کرد و هر وقت می خواستیم بیرونشان میکشیدیم و به نظاره مینشستیم
کاش میشد خاطره ها را در کوزه ای محکم ریخت و بر دوش کشید و برای رفع عطش مهربانی جرعه ای از آن برکشید
کاش میشد دریچه ای باز کرد به لحظه های خوش خاطره و درونش جهید و زندگی را از آن شروع کرد
يه مشت خاک ناچيز ، افتاده به زير پاتم
کاشکي صداي قلبت ، نبود صداي قلبم
کاشکي نگفته بودم ، تا جون دادن باهاتم
کاشکی "ناامیدی" تو کتاب دهخدا نبود
کاش میشد یک کاری کرد تا هیچ دلی یخ نزنه
کاش حدیث تنهایی بجز تو قصهها نبود
کاش میشد یک کاری کرد پنجرهها بسته نشن
کاش پسِ پنجرهها تاریکی و سرما نبود
کاش یه بار وقت بذاریم، رو آینه دسمال بکشیم
کاش روی برگای شمدونی دود سیا نبود
کاش نگاه مائده به یک عروسک نمیموند
کاش توی قلب باباش دلهره فردا نبود
کاشکی حرف دختر خزون رو میشنیدی که گفت:
"کاش تو قلب بچهها داغ غم بابا نبود"
کاش دلامون بیخودی اسیر رنگا نمیشد
کاش قفس فلزیا جای قناریا نبود
کاش پرستوها دیکه شهرمونو ترک نکنن
کاشکی فصل عاشقی تو شهر ما کوتا نبود
کاش کتاب قصه لیلی و مجنون نمیسوخت
کاشکی عشق قربونی توی خیابونا نبود
کاش نماز عشقمون فقط یه رکعت بود و بس
کاشکی دهلیز دلامون یکی بود، دوتا نبود
کاش از اول میدونستم که برام نمیمونه
کاشکی بعد آشنائیها جدائیها نبود
کاشکی بین من و تو، یه شخص ثالث نمیبود
کاش غزل گفتن من بسته به این چیزها نبود
کاش کتاب زندگی یهجور دیگه ورق میخورد
کاش میشد یک کاری کرد تا دیگه ایکاشها نبود
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 17:52 توسط عیسی
|
