تبليغاتX
زندگی زیباست اگر زیبا ببینی

زندگی زیباست اگر زیبا ببینی

زندگی زیباست ای زیبا پسند :: زیبه اندیشان به زیبایی رسند

سلام سلام سلام

شب شده بو اما حسنك به خانه نيامده بود

حسنك مدتهاي زيادي است كه به خانه نمي آيد

او به شهر رفته و در انجا شلوار جين و تيشرتهاي تنگ به تن مي كند

او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به مو هاي خود ژل ميزند

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلد ميزند

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد كبري  گفت كه تصميم بزرگي گرفته است

كبري تصميم داشت حسنك را رها و ديگر با او چت نكند

چون او با پترس چت ميكرد

پترس هميشه پاي كامپيوترش نشسته و چت ميكند

روزي پترس ديد كه صد سوراخ شده اما انگشت او درد ميكرد

چون زياد چت كرده بود

او نمي دانست كه تا چند لحظه ديگر صد ميشكند

 و از اين رو در حال چت كردن غرق شد

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت كه با قطار به آن سرزمين برود

اما كوه روي ريل ريزش كرده بود

ريز علي ديد كه كوه روي ريل ريزش كرده اما او حوصله نداشت

ريز علي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد

ريز علي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت

قطار به سنگها برخورد كرد و منفجر شد

كبري و مسافران قطار مردند

اما ريز علي بدون توجه به خانه رفت

خانه مثل هميشه صوت و كور بود

الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريز علي ميهمان ناخوانده ندارد

او حتي ميهمان خوانده هم ندارد

او اصلا حوصله مهمان ندارد

او پول ندارد كه شكم مهمانها را سير كند

او در خانه تخم مرغ و پنير داراد اما گوشت ندارد

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد

چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد

چون دورو بر ما خيلي چوپان دروغگو دارد

به همين دليل است كه ديگر در كتابهاي دبستان آن داستانهاي قشنگ وجود ندارد.

 

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: دوشنبه بیستم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

چرا فاصله؟

چقدر فاصله اينجاست بين آدم ها
چقدر عاطفه تنهاســت بين آدم ها

كسي به حال شقايق دلش نمي سوزد
و او هنوز شكوفاست بين آدم ها

كسي به خاطر پروانه ها نمي ميرد
تب غرور چه بالاست بين آدم ها

و از صداي شكستن كسي نمي شكند
چقدر سردي و غوغاست بين آدم ها

ز مهرباني دل ها دگر سراغي نيست
چقدر قحطي روياست بين آدم ها

غريب گشتن احساس درد سنگيني ست
و زندگي چه غم افزاست بين آدم ها

مگر كه كلبه دل ها چقدر جا دارد؟
چقدر راز و معماست بين آدم ها

چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم
طلوع عشق چه زيباست بين آدم ها

و كاش صبح ببينم كه باز مثل قديم
نياز و مهر و تمناست بين آدم ها

بهار كردن دل ها چه كار دشواريست
و عمر شوق چه كوتاست بين آدم ها

به خاطر تو سرودم چرا كه تنها تو
دلت به وسعت درياست بين آدم ها

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ׀ موضوع: ׀

مهربانم

مهربانم، ای خوب

یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا

بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها، به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته ، بر درمانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند، هر کجا هستی، به سلامت باشی

و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را

همه هستی و رویایش را

به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد

مهربانم ای خوب

یک نفر هست که با تو

تک و تنها با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور

پراحساس و خیال است و سرور

مهربانم این بار یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ׀ موضوع: ׀

شب آمد دوباره

شب آمد دوباره

شب آمد، شب آمد دوباره

که سوسو زند هر ستاره

به دامان شبها  دو چشمم

کمی فرصت گریه داره

تو ای شب که مثل خود من

غریبی و تنها ترینی

دلت را گرفته سیاهی

خموشی و عشق آفرینی

نواها به دل کرده پنهان تویی

تو پرسوز و پررمز و رازی

بلا کش تویی، روح سرکش تویی

تو باید به فردا ببازی

آنکه دل داد و پژمرد و افسرد

حسرت روزگاران به جان بُرد

آنکه با آرزوهای بسیار

رنج یاران نامهربان برد

نواها به دل کرده پنهان تویی
تو پرسوز و پررمز و رازی
بلا کش تویی، روح سرکش تویی
تو باید به فردا ببازی
 
ای خدا خسته ام
ساز بشکسته ام
جز تاثر نوایی  ندارم
ای شَوَم رحمتی
تا که در فرصتی
همچو ابر بهاران ببارم

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

چیزی نگو

چیزی نگو قسم نخور تموم حرفات یه دروغه
 
کسی نگفت خودم دیدم خونه ی قلب تو شلوغه
 
چیری نگو لیاقتت عشق مقدسم نبود
 
حس می کنم نبودی و بودنتم یه قصه بود
 
تو که مردی و این حرف آخره
 
بذار عشق تو از خاطرم بره
 
فکر می کردم قلبت مال منه
 
اما انگار صد شاخه می پره
 
اسمتو پاک کردم از تو دفترام
 
بی خودی قسم نخور دیگه سخته برام
 
تو را باور داشتم و می خواستمت
 
چرا آتیش کشیدی به همه باورام
 
کسی نگفت بهم من خودم دیدم
 
اما راستشو بخوای چیزی نفهمیدم
 
چرا وقتی تو رو از عشق خالی دیدم
 
به جای گریه به حالت می خندیدم
 
شایدم واسه اینه که بی ارزشی
 
واسه همه عروسک نمایشی
 تو که می گذری از این همه

 

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

خیال انگیز

 
خیال انگیز
رهی معیری
خیال انگیز و جان پرور، چو بوی گل سراپایی
نداری غیر از آن عیبی، که می­دانی که زیبایی
 
من از دلبستگی های تو با آیینه دانستم
که بر دیدار طاقت سوز خود، عاشق تر از مایی
 
به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را
تو شمع مجلس افروزی، تو ماه مجلس آرایی
 
منم ابر و تویی گلبن، که می­خندی چو می­گریم
تویی مهر و منم اختر، که می­میرم چو می­آیی
 
مه روشن، میان اختران پنهان نمی­ماند
میان شاخه های گل مشو پنهان،که پیدایی
 
کسی از داغ و درد من، نپرسد تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من، نبخشد تا نبخشایی
 
مرا گفتی، که از پیر خرد پرسم علاج خود
خرد، منع من از عشق تو فرماید، چه فرمایی؟
 
من آزرده دل را، کس گره از کار نگشاید
مگر ای اشک غم امشب، تو از دل عقده بگشایی
 
رهی، تا وارهی از رنج هستی، ترک هستی کن
که با این ناتوانی ها، به ترک جان توانایی
 
׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

دنیا

دنیا گذرگاهی است
میان آنچه که اندیشیده ایم
و آنچه کرده ایم
دریغ که اندیشه ها بیش از کرده هاست
همین لعن تاریخ است
بر انسانی که خواست اما نشد

مي نشينم
در كور سوي كوچه ي تنهايي
روزها به صبر
شب ها به انتظار
گذر زمان
گذر عمر
گفتند چون مي گذرد غمي نيست
گذشت
اما با غم
گفتند اين نيز بگذرد
گذشت
اما سخت
حال چه كنم
به چه شوقي
به چه اميدي
گذ
ر
عمر را تماشا كنم
در انتهاي كوچه ي تنهايي

دوستونUpgrade your email with 1000's of emoticon icons دارم.

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

.......................................؟

به مجنون گفت روزي عيب جويي
كه پيد ا كن به از ليلي نكويي
كه ليلي گرچه در چشم تو حوريست
به هر جزوي زحسن او قصوريست
زحرف عيبجو مجنون برآشفت
در آن آشفتگي خندان شد و گفت
اگر در ديده مجنون نشيني
به غير از خوبي ليلي نبيني
تو كي داني كه ليلي چون نكوييست
كزو چشمت همين بر زلف وروييست
تو قد بيني ومجنون جلوه ناز
تو چشم و او نگاه ناوك انداز
تو مو بيني و مجنون پيچش مو
تو ابرو، او اشارت هاي ابرو
دل مجنون ز شكر خنده خون است
تو لب ميبيني و دندان كه چونست
كسي كاو را تو ليلي كرده اي نام
نه آن ليليست كز من برده آرام
اگر مي بود ليلي بد نمي بود
ترا رد كردن او ،حد نمي بود

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

به تو می آموزم:

به تو می آموزم:

(الف)ایمان را

تا كه روحت با آن

نور و صیقل یابد

به تو می آموزم

كه چطور

فعل مجهول« ستمها شده است»

فاعلش معلوم است

بشناسش، كه ستمكش نشوی

با ستم هیچ مساز

با ستمگر بستیز

به تو می آموزم

كه اگر ما همه یك تن بشویم

یك تن تنها نیست

كه ستمدیده شود

به تو می آموزم

هر كجایی سخن از زور و زر است

حرف ربط آنجا نیست

به تو می آموزم

كه گذشت

آن زمانها كه كلام

كنج زندان دهان من و تو می پوسید

حرف را باید زد

به زبان همه كس

به تو می آموزم

كه چطور

بر رخ اطلس انسانیت

رنگها بی مفهوم

مرزها بی معنی است؛

و تو هم در تاریخ

جای پایی داری

به تو می آموزم

كه چطور

عشق را در دل خود ضرب كنی

و سپس بر همگان تقسیمش

و چطور

نا مساوی ها را

به تساوی بكشی

به تو می آموزم

لحظه های گذران هستی

چه بهایی دارند؛

هر زمان گلبرگی

از گل عمر من و تو به زمین می افتد

پس بیا بوی خوش خوبی را به همه هدیه كنیم

نو گلم ، فرزندم

ای سراپا همه شوق

تو بخواه ...

تو بپرس

تا كه تعریف كنم

بی نهایت ها را

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

عاشق

  عاشق آن لحظه ام ای خوب من
با نگاه عشق بی تابم کنی
در میان بازوان عاشقت
با نوازشهای خود خوابم کنی
باز هم در خلوت آغوش خود
لحظه ای لب بر لب سردم نهی
جان دهی این خاک خشک و تشنه را
از همان یک لحظه سیرابم کنی
با نگاه مست خود مستم کنی
خرمن جان مرا آتش کنی
ناگهان جان مرا در بر کشی
تا به هُرمِ جان خود آبم کنی
دیگر از رفتن نمی گویم سخن
تا که با عشق و جنون یارم کنی
باز هم مست از شراب عاشقی
در برم گیری و بی تابم کنی

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

دوری و دوستی

یه کوچه و دو تا درخت،
فاصله بین من و تو
پنجره های روبرو
سد شده بین من و تو ؛
 
ثانیه ها و لحظه ها
تیک تیکِ قلبِ بی صدا
تحملّش نمی کنم
چقدر بَدَن فاصله ها ؛
 
نه من می تونم بگذرم
از این مسیر سبز و زرد
نه تو شکستی این درُ...
باقی ِ این برج بلند ؛
 
فریاد بی صدای دل
می برّه باز امونمُ
پس کی تموم می شه کلاس؟؟؟
کشته چشات غرورمُ ؛
 
من نمی فهمم چی می گه
این اُستادِ فیزیکِ دو
بهش بگو خنثی می شه
میدون ِ بین من و تو ...
 
بحث و جدل سر چیه ؟؟؟
چی ، چیُ باز جذب می کنه ؟؟؟
الکترون یا پروتون
فرقی واسم نمی کنه ؛
 
دانشکده زیر پاهات
صدای تو تو گوشمه
داری از این جلو میری
دستام به زیر چونمه ...
 
چقدر کلاس بدی بود ...
تموم شدش،تو نبودی
تنگ شده باز دلم برات
تو همه ی وجودمی ...
 
׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

داستان پیر مرد و الاغش

بود يك زارع بي تجربه و خام و ستمديده و ناكام     ز بي مهري ايام     خميده قد و اندام
خري داشت بسي چابك و چالاک        به هر مرحله بي باك
كه مي برد بسي بار و بدان مرد گرفتار      كمك بود و مددكار        از آن ياري بسيار      كه مي كرد به هركاركشاورزدل افسرده بي تاب و توان را.  
روزي آن مرد شد اززحمت خود خسته و آسوده و وارسته
كه كنجي شد و آهسته بيفتاد و بسي فارغ و آزاد     بخوابيد و
رخ از كار بتابيدو    ز هر سوي بغلتيد و     ز بس خسته و بي حال و كسل بود بسي زود فرو رفت به خواب خوش و سر داد به دنياي فراموشي و بي هوشي و غفلت   تن و جان را.
آن مرد به خواب خوش و   مي خورد خر او به چراگاه     علف جاي جو و كاه   كه ناگاه
يكي رهزن گمراه   به مكاري روباه   از آن مزرعه ي سبز گذركرد و بدان صحنه نظركرد و
نگه جانب خركردوبديد آن كه الاغ از طرفي ول شده و صاحب آن نيز به خواب است     ازين روي   زجا تند بجنبيد و    بدزديد خر زيرك آن مردك فرسوده روان را.
مرد گرديد چو بيدار   شد از قصه خبردار     رخش زرد شدو زار     بسي گشت دل افگار
بسي آه و فغان كردو به رخ    اشك روان كرد   چنين كردو چنان كرد
و پيش رفقا رفت پريشان  و بديشان غم دل گفت   كه شايد ز ره لطف در آيند و              ز كارش بگشايند گره يا كه نمايند به ياري سبك آن بار گران را.
چون كه گشتند رفيقانش از آن واقعه آگاه          يكي گفت كه:
"تقصير خودت بود كه افسار خرت را به يكي گوشه نبستي و دل آسوده نشستي."
 دگري گفت:
"گناه تو همين بس كه برفتي وسط روز به يك گوشه بخفتي و نگفتي كه مبادا خر من گم بشود."
 شخص دگر گفت:
"خرت را تو چرا توي طويله ننهادي؟گنه از توست كه در موقع خفتن شدي از حال خرت فارغ و آزادو به ياد تو نيفتاد كه شايد دو سه تا دزد بيايند و ربايند ز چنگال تو آن را."
آن دهاتي چو چنين ديد    بخنديد  و  چنين گفت به ياران كه:
"ز الطاف و عنايات شما شاكر و ممنون   از آن روكه قدم رنجه نموديد و   نشستيد به پيش من و
كرديد به انواع دلايل به من غمزده معلوم   كه در واقعه ي دزدي خر   جمله تقصير ز من بوده و يك ذره ندارد گنه آن دزد كه خر را زده و برده و وارد به من آورده چنين رنج و زيان را."
׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

آهو

عجب چشمان زيبايي

 به چالاكي آهويي

 براي صيد چشمانت  

            ز تارو پود مژگانم Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

               مهيا كرده ام دامي

وپشت مردمك

               دارم

                     كمينگاهي 

      كه در تاريكي اش

    جنبيدن آهوي چشمان ترا

                         تحت نظردارم

               كه شايد لحظه اي غفلت كند

                         در دامگاه چشم من

                                               افتد

                                                  Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

عشق یعنی...!

عشق یعنی...!
 
عشق یعنی ,سوز نی , آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی یک تیمم,یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
**************
عشق یعنی...!
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی همچویوسف قعر چاه
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی همچو من دریا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود
 
׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

دوست دارم

هر شب که فرصت میکنم جویای حالش می شوم
از خویش بی خود گشته و مست خیالش می شوم

در اسمان ارزو هر دم صدایش می زنم
چشمم چو بر رویش فتد محو جمالش می شوم

در هر شب تاریک من بدر است ماه صورتش
از شرم این دیدار نو منهم هلالش می شوم

جاریست اشک از دیدگان هر دم که یادش می کنم
مقبول در گاهش شوم اشک زلالش می شوم

سر گشته و حیران شدم دلتنگ و بی ایمان شدم
گویم به هر شیدا دلی خط است و خالش می شوم

جویای حالش می شوم مست از خیالش می شوم
با این دل سو دائیم رنج و ملالش می شوم

تاریکی و ظلمت گذشت خورشید از نو سر کشید
انگار خواب است اینکه من غرق وصالش می شوم
׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

دنیا

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

انگاه که نخستین گام را در دنیا گذاشتم

بغض اتشینی گلویم را می فشرد

شاید دلیل ان غربت و دلتنگی بود

و هر لحظه شدت میگرفت

چنانکه با تمام وجودم گریه را سر دادم اما..

گریه هم ارامم نکرد...

تا اینکه مرا به اغوش کشیدی

و من صدای طپش های قلبت را شنیدم

و ارام به صدای روح نواز قلبت گوش سپردم

و چنان ارامشی نصیبم شد که دیگر

نه از بغض خبری بود و نه احساس غربت

گویی با تمام وجودم به صدای قلبت..

بوی محبتت و صفای وجودت اعتماد کردم

و دریافتم که تنها نیاز حقیقی ام لبخند زیبای تو

و اغوش گرم و بی مثالت است

فدای صفای وجودت شوم

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

چرا؟

Beating HeartBeating HeartBeating HeartBeating HeartBeating Heart
چرا از مرگ می ترسید
چرا از مرگ می ترسید؟
چرااز این خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
مپندارید بوم ناامیدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ وغمانگیز است
مگر « می » ای چراغ نرم جان مستی نمی آرد ؟
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد ؟
مگر این من پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟
کجا آرامش از مرگ کس تواند دید ؟
می و افیون فریبی تیز بال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند
چرا از مرگ می ترسید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
بهشت جاودان آنجاست جهان آنجا و جان آنجاست
گرتن خواب ابد در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی آنجاست
همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی ست
نه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که از آزادگی نام ونشانی نیست
در این دوران که هرجا
هرکه زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
در این غوغا فرو مانند و غوغاها برانگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه بر آستان مرگ راحت سر فرو آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
چرااز این خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا از مرگ می ترسید؟

Beating HeartBeating HeartBeating HeartBeating HeartBeating HeartBeating HeartBeating Heart

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

«سهم تو و من»

سهم تو
شوق دلم
مستي من
از نفس باور عشق
در نوازشگري خاطره ات
سهم من
آمدن حس نياز
اين اسارتگر بستان وجود
در پي جستن تصوير نهان
از گهر هم نفسي
سهم تو
حس تلاطم
غزل موج غرور
سفر ابر ملالت زده
در زمزمه بارش چشم
سهم من
رخوت هم فاز شدن
با تپش آينه ات
شعله لحظه دلباختنت
از نگه قاتل من
سهم تو
بو سه بر اين
مخمل گيسوي بلند
رخ ز مستي زده
تا پيچ و گذار کمرم
سهم من
لمس نگاهت
گذر پيچک عشق
دور اين قامت من
در پي تسخير دلم
سهم تو
شعر تب غرق شدن
آمدن فصل نياز
مردن از سوختن و
زنده شدن در شب راز


׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

سهم من از این دنیا چی هست؟

هر کسي سهم خودش را طلبيد
سهم هر کس که رسيد
داغ تر از دل ما بود
ولي نوبت من که رسيد
سهم من يخ زده بود!
سهم من چيست مگر؟
يک پاسخ
پاسخ يک حسرت!
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتي تا ته دلتنگيها
شايد از وسعت آن بود
که بي پاسخ ماند

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

نمی دانم

نمی دانم کدامین روی
نمی دانم کدامین بوی
نمی دانم کدامین سوی
مرا با شوق و بیتابی همراه خود می برد
و آن سان که من غرق در افکار بی رحم جدایی
زیر اشکهایم جان می سپردم
و تو آرام در بستر رویاهای من بی خیال از مردنم
آرام می راندی و با پلک فرو بسته تاب می خوردی
من در درون خود چیزی یافتم
چیزی که مرا خواند
چیزی که تو را راند
و مرا از آن خواب آشفته رهانید
نگاهم، صدایم هر جا که باشد سپاس و شکر دانش شد
و از این ذهن بی تابم تو را برد
خودم را برد
تمام هستی ام را برد
آری هستی پوچی که می انگاشتم تمام وجودم بود
وجودی که تو فاتحش بودی
وجودی که تو عاشقش بودی
به یادت هست...!!!
آری بهترینم
در زمستانی که از سوز جدایی تمام زندگی یخ زد
صدایم مرد
نگاهم مرد
و من در بهاری نو شکفتم باز

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

سالار من

چگونه گويم نازنينم با تو
كه پيرهن حريرت
مرا سايباني است سبز
در اين چهار چوب فصل

نفست
نقطه اي است
به آخر خط احساس من

حضورت
مي كند تمام
خلقت حساس من

ساده است بودنت اما
ساده نيست گذرت
در يك نگه
نهفته غوغاي اثرت
زير و رو مي كند هستيم
جذبه خبرت

كاش باد بودم و آرام
مي شكفتم بر زمين بدنت
اگر خون بودم
تجاوز مي كردم به رگهاي احساس تنت

و اگر عقل نبود در بودجه فكر
ديروز گشته بود رازم
رسوا به آن ناز لبت

گاه مي نشينم حيران
كه چگونه گشت زمان
ناگهان
اينچنين شاد با مردمان
كه سايباني سبز
بنشانده ميان من و آسمان

اي كاش
عقل نبود در بودجه فكر .

 

 

تا گرمه آغوشت شدم / چه زود فراموشت شدم
تقصير تو نبود خودم / باري روي دوشت شدم
كاشكي دلت بهم مي گفت / نقشه قلبم و داره
هر كی زد ورفت و شكست / يه روزيه جا كم مياره
موندن و سوختن و ساختن
همه يادگاره عشقه
انتقام از تو گرفت
كاره من نيست كاره عشق

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

فقط به خاطر تو

 
 
زيباترين تصويري كه در زندگانيم ديدم
نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود **
زيباترين سخني كه شنيدم سكوت دوست داشتني توبود
** زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود **
زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود
زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود
** زيباترين هديه عمرم محبت توبود **
زيباترين تنهاييم گريه براي توبود **
زيباترين اعترافم عشق توبود

 

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: شنبه دوازدهم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

بیا برگردیم

 رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم
قصد اين قوم فريب است بيا برگرديم
 
عشق بازيچه ي شهر است ولي در ده ما
دختر عشق نجيب است بيا برگرديم
 
كرمها در دل هر كوچه اقامت دارند
روستا مامن سيب است بيا برگرديم
 
چه حسابيست در اين شهر كه در مبحث جبر
جاي بعلاوه صليب است بيا برگرديم
 
׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: شنبه دوازدهم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

زندگی

کاش  زندگیمان خوش رنگ بود

کاش فکرمان همه یکرنگ بود

کاش گلهامان ارغوانی رنگ بود

کاش قلبمان خالی از نیرنگ بود

کاش پاییزمان بی غم و بی درد بود

کاش بهارمان پرگل و پر برگ بود

کاش کویر دلمان خشک و بی آب بود

کاش چشم و دلمان سیراب بود

کاش دستهامان همه یاور بود

کاش پاهامان همه باربر بود

کاش قلبمان در حال تپیدن بود

کاش روحمان به فکر پریدن بود

کاش برای زخممان مرحم بود

کاش خوب و بدمان همه درهم بود

کاش قناری روی شاخه همصدامان بود

کاش عشقی در سینه هامان بود

کاش غمها فقط تفصیر ما بود

کاش گناهان همه تقصیر ما بود

کاش می شد کمی دیوانه بود

کاش بندو زنجیرها همه ویرانه بود

کاش دعای خیر به جای نفرین بود

کاش توان تا آخر رفتن بود

 

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: شنبه دوازدهم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

به نام خدای مهربون

به نام خدای مهربون
 
درد بی درمون(جای خالی ِ عکست)
 
تازه شده یک دقیقه
تازه تو رفتی از پیشم
ولی هنوز عطر نگات
مونده رو چشم ِ خیس من ؛
هنوز صدات تو گوشمه
داری باهام حرف می زنی
می گم بهت بمون ، بازم
می ری و تنهام می ذاری ،
آره ، آره ، بازم می گم
ترسی ندارم از کسی
خدا خودش خوب می دونه
برام تو تنها نفسی ؛
می گم هنوز توی دلم
خدا باز آبروم نره !
مواظبم باش ، نکنه
بباره چشمام دوباره ؛
خدا کمک این دفعه
بچرخه خوب این زبونم
می خوام بگم دوسش دارم
توی چشاش نگاه کنم ؛
بازم می لرزه این تنم
وقتی که وای میسّی باهام(جلوم)
هر چی قرار بود که بگم
بازم می خشکه رو لبام ؛
داره صدا داد می زنه
کجایی تو!، بیا بیرون
میپَّرم از خواب نگات
هیچی نمونده جز جنون ؛
دردِ بی درومن ِ دیگه ...
نیستی ، هَمَش دل می گیره
جای خالی توعکسمُ
هیچ گلی که
نمی گیره ...
׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: شنبه دوازدهم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

با با این میگن دوست داشتن

 

 مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند .آن ها عاشقانه ... يكديگر را دوست داشتند

زن جوان : يواش برو من مي ترسم

مرد جوان : نه اين جوري خيلي بهتره

زن جوان : خواهش ميكنم من خيلي مي ترسم

مرد جوان : خوب ، اما اول بايد بگويي كه دوست دارم

زن جوان : دوست دارم ، حالا ميشه يواشتر بروني

مرد جوان : مرا محكم بگير

زن جوان : خوب ، حالا مي شه يواش بري

مرد جوان : به شرط اين كه كلاه كاسكت مرا برداري و روي سر خودت بگزاري ، آخه نمي تونم راحت برونم اذيت مي كنه

روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود برخورد موتور سيكلت با ساختمان حادثه آفريد . در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتور سيكلت رخ داد يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود . پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
 

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: شنبه دوازدهم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

همدیگر را دوست بداریم


در تاريكيه شب سه شمع روشن كردم ... اولي برايه ديدنت ... دومي برايه موندنت... سومي برايه بوسيدنت... ودر اخر هر سه را خاموش كردم ... برايه در اغوش كشيدنت

زندگي 2 چيز به من آموخت: آرزوي مرگ و مرگ آرزو.....!!!!!!

بوسه تنها تصادفي است که پليس راه ندارد. درياي غم تنها دريايي است که ساحل ندارد. قلب تنها چيزي است که شکستنش صدا ندارد. عاشقي تنها دردي است که درمان ندارد

سكوتم را به باران هديه كردم//، تمام زندگي را گريه كردم//، نبودي در فراق شانه هايت// به هر خاكي رسيدم تكيه كردم

اگه شب خوابت نبرد به آسمون نگاه کن.ستاره هارو بشمار کم اومد!برو قطرات بارون رو بشار.کم اومد! به عشق من فکر کن چون براي تو هرگز کم نمي ياد

عشق از هر گل سرخي دلپذير تر است ، اما خارهاي آن قلب تو را عميق تر از هر خاري سوراخ مي كند

شمع بزم محفل شاهان شدن شوقي ندارد ... اي خوش آن شمعي كه روشن ميكند ويرانه اي را

دنياي بچه ها هر کي زودتر بگه دوستت دارم برنده هست ولي در دنياي بزرگتر ها هر کي زودتر بگه دوستت دارم بازنده است

ماهي به آب گفت : تو نميتوني اشكاي منو ببيني , چون من توي آبم... آب جواب داد اما من ميتونم اشكاي تو رو احساس كنم چون تو توي قلب مني

اگه کسي رو دوست داري،نه براش ستاره باش،نه آفتاب،چون هر دو شون مهمون زود گذرند،پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باشي


شکسپير : اگر تمام شب برا ي از دست دادن خورشيد گريه کني لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهي داد

مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم


׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: شنبه دوازدهم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

کاش بودی

 

كاش بودي تا دلم تنها نبود
اسير غصه ي فردا نبود
كاش بودي تا براي قلب من
زندگي اينگونه بي معنا نبود
كاش بودي تا لبان سرد من
قصه گوي قصه ي فردا نبود
كاش بودي تا نگاه خسته ام
بي خبر از موج و دريا نبود
كاش بودي تا زمستان دلم
اين چنين پر سوز و پر سرما نبود
كاش بودي تا فقط باور كني
بعد تو زندگی زیبا نبود

 
 
کاش پرستوها دیکه شهرمونو ترک نکنن. کاشکی فصل عاشقی تو شهر ما کوتا نبود. کاش کتاب قصه لیلی و مجنون نمی‌سوخت. کاشکی عشق قربونی توی خیابونا نبود
 
كاش ميشد خاطره را تصوير كرد
کاش میشد لحظه ها را در ظرفی بلورین جمع کرد و هر وقت می خواستیم بیرونشان میکشیدیم و به نظاره مینشستیم
کاش میشد خاطره ها را در کوزه ای محکم ریخت و بر دوش کشید و برای رفع عطش مهربانی جرعه ای از آن برکشید
کاش میشد دریچه ای باز کرد به لحظه های خوش خاطره و درونش جهید و زندگی را از آن شروع کرد
 
 
کاشکي خبر نداشتي ، ديوونه نگاتم
يه مشت خاک ناچيز ، افتاده به زير پاتم

کاشکي صداي قلبت ، نبود صداي قلبم
کاشکي نگفته بودم ، تا جون دادن باهاتم
 
کاشکی واژه‌ای به نام "کاش" تو واژه‌ها نبود
کاشکی "ناامیدی" تو کتاب دهخدا نبود
کاش می‌شد یک کاری کرد تا هیچ دلی یخ نزنه
کاش حدیث تنهایی بجز تو قصه‌ها نبود
کاش می‌شد یک کاری کرد پنجره‌ها بسته نشن
کاش پسِ پنجره‌ها تاریکی و سرما نبود
کاش یه بار وقت بذاریم، رو آینه دسمال بکشیم
کاش روی برگای شمدونی دود سیا ‌نبود
کاش نگاه مائده به یک عروسک نمی‌موند
کاش توی قلب باباش دلهره فردا نبود
کاشکی حرف دختر خزون رو میشنیدی که گفت:
"کاش تو قلب بچه‌ها داغ غم بابا نبود"
کاش دلامون بیخودی اسیر رنگا نمی‌شد
کاش قفس فلزیا جای قناریا نبود
کاش پرستوها دیکه شهرمونو ترک نکنن
کاشکی فصل عاشقی تو شهر ما کوتا نبود
کاش کتاب قصه لیلی و مجنون نمی‌سوخت
کاشکی عشق قربونی توی خیابونا نبود
کاش نماز عشقمون فقط یه رکعت بود و بس
کاشکی دهلیز دلامون یکی بود، دوتا نبود
کاش از اول میدونستم که برام نمیمونه
کاشکی بعد آشنائی‌ها جدائی‌ها نبود
کاشکی بین من و تو، یه شخص ثالث نمی‌بود
کاش غزل گفتن من بسته به این چیزها نبود
کاش کتاب زندگی یه‌جور دیگه ورق می‌خورد
کاش می‌شد یک کاری کرد تا دیگه ایکاش‌ها نبود
 

 

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: شنبه دوازدهم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

قسم به بهار كه باز دم مسيحاي اوست...

نبض زندگي مي زند...من و تو زنده ايم...بهار در راه است...ستاره چشمك مي زند...مرغ عشق من و تو
 مي خواند...
 
اي مهربان تر از خورشيد... مبارك باد اولين بهار طبيعت بر من و تو در بزم بودن با هم...
وام مي دهم سرماي زمستان را به زمستان و مي گريزم از او و همچو عاشقي ديوانه در مامن امن تو پناه مي اورم
و زمزمه مي كنم عاشقانه اي آرام را ...
 
خوب من...عشق در هيچ روزي جز همه روز تجلي پيدا نمي كند پس مبارك باد بر من تجلي نام تو در قلب عاشقم...

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: شنبه دوازدهم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

دوست داشتن


اگه می خوای بدونی یه نفر چقدر دوست داره بهش نگاه کن و زل بزن تو چشماش اگه نگات کرد بدون عاشقته . اگه خجالت کشید و سرش و انداخت پایین بدون برات می میره اگه سرش و انداخت و پایین و یک لحظه فکر کرد بدون ، بدون تو می میره . اگه سرشو انداخت پایین و خندید و حرف و عوض کرد بدون دوست نداره . من همونم که وقتی نگات می کنم سرم و می ندازم پایین و یک لحظه فکر می کنم .

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: شنبه دوازدهم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀

در باره من

چون گل به بزم عاشقان خندان بیا خندان برو.

خدایا به هر آنکه دوستش داری بچشان که عشق از زندگی کردن بهتر است.

بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.


منوی اصلی

· صفحه نخست
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرین نوشته ها

· سلام سلام سلام
· چرا فاصله؟
· مهربانم
· شب آمد دوباره
· چیزی نگو
· خیال انگیز
· دنیا
· .......................................؟
· به تو می آموزم:
· عاشق


لینکهای روزانه

· آی کی دو
· رنگ باران از مریم گل


لینکدونی

· فارس آی کی دو
· چکا چک
· قالب رایگان بلاگفا


امکانات



www.farsaikido.ir


ترجمه قالب

محمدرضا ابراهیمی


Powered By
BLOGFA.COM