تبليغاتX
زندگی زیباست اگر زیبا ببینی

زندگی زیباست اگر زیبا ببینی

زندگی زیباست ای زیبا پسند :: زیبه اندیشان به زیبایی رسند

دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم بيش تر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن! دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري! دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست مي داري! دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق! دوستت دارم همچو تكه ابرهاي سفيدي كه در اوج آسمان آبي در حال عبورند! دوستت دارم چون تو رو ميخواهم ! دوستت دارم از تمام وجودم، با احساس پر از محبت و عشق! دوستت دارم بيش تر از آن چه تصور مي كني! دوستت دارم همچو رهايي پرنده از قفس و ... *****

 چه می شد گر دل آشفته من به شهر چشم تو عادت نمی کرد وای کاش از نخست ان چشمهایت مرا آواره غربت نمی کرد چه زیبا بود اگر مرغ نگاهت میان راز چشمان تو می ماند تومی ماندی و او هم مثل یک کوچ زباغ دیده ات هجرت نمی کرد تمام سایه روشن های احساس پر از آرامش مهتابیت بود ولیکن شاعر آئینه ها هم به خوبی درک این وسعت نمی کرد زمانی که تو رفتی پاکی یاس .

 

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: شنبه بیست و چهارم دی 1384 ׀ موضوع: ׀

هنگام غروب خورشید چرا زرد رنگ است ؟

 
 پرسیدند : هنگام غروب خورشید چرا زرد رنگ است ؟
گفت : از بیم جدایی .
 
 
خورشید ,  با همه ء درخشندگی در پایان هر روز, ناپدید می شود و جای خویش را به تاریکی می دهد ولی آفتاب عشق , جاودانه در آسمان دل می درخشد و جان می بخشد و این روزی است که شبی بدنبال ندارد .
 
 
پرسیدم : عشق چیست ؟ گفت : آتشی است .
گفتم : مگر آن را دیده ای ؟ گفت : نه در آن سوخته ام .
 
عشق را با تمام وجود فریاد بزن تا به جهانیان ثابت کنی : " تمام مسیرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد . "
 
قلب من
 

به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد

به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد

به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد
 
به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد
 
به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد
 
به انسان گفتم عشق چيست؟!
اشك از ديدگانش جاري شد و گفت:
ديوانگيست!!! 

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: شنبه بیست و چهارم دی 1384 ׀ موضوع: ׀

جهان

جهان
این جهان است جهانی بس فانی
همه در گریزند و در پی نانی
جهانی که نابود شود هرآنی
نزدش ارزشی نیست پیری و جوانی
جهانی پراز کمبود زمانی
مردمی اندر آن با عشقی زبانی
جهانی از بی وفایی سگانی
که ندارند خبر از عالم کانی
جهانی پراز جنگ و پراز جانی
فریادی بی امان اما زندانی
جهانی غمگین ز پرواز یارانی
که جان دادند و رفتند چو شمع نورانی
جهانی که خواهیم به پایان رسد زمانی
قیامت بپا کند آن اختر نورانی
گفتم زین وصف خرد این جهانی
که نبندی دل به آن و پایبندش نمانی
هرگاه که این شعر می خوانی
بیادآر که تو انسانی و تا ابد نمانی
 
׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: شنبه بیست و چهارم دی 1384 ׀ موضوع: ׀

معناي لطيف عشق را فهميدم

گفتي كه به احترام دل باران باش
باران شدم وبه روي گل باريدم
گفتي كه ببوس روي نيلوفر را
از عشق تو گونه هاي او را بوسيدم
گفتي كه ستاره شو،دلي را روشن كن
من هم چو گل ستاره ها تابيدم
گفتي كه براي باغ دل پيچك باش
بر ياسمن نگاه تو پيچيدم
گفتي كه براي لحظه اي دريا شو
دريا شدم وتو را به ساحل ديدم
گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش
مجنون شدم و زدوريت ناليدم
گفتي كه شكوفه كن به فصل پاييز
گل دادم و با تَرنُّمتْ روييدم
گفتي كه بيا و از وفايت بگذر
از لهجه ي بي وفاييت رنجيدم
گفتم كه بهانه ات برايم كافيست
معناي لطيف عشق را فهميدم
 ***********************

 

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: شنبه بیست و چهارم دی 1384 ׀ موضوع: ׀

مکاتبه تلفنی با خالق هستی

مکاتبه تلفنی با خالق هستی  

دوو چهار،چهاروسه،چهار، منزل خداست

الو! سلام این منم مزاحمی که آشناست

هزار دفعه این شماره دلم گرفته است

ولی هنوز پشت خط ،در انتظار یک صداست

شما که گفته اید جواب سلام واجب است

به ما که می رسد،حساب بنده هایتان جداست

الو ،دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابی از دل من است ،یا که عیب سیم ها ست

چرا صدایتان نمی رسد ؟کمی بلند تر

صدای من چطور، خوب و صاف وواضح و رساست؟
اگر اجازه می دهی ،برات درد دل کنم

شنیده ام  که گریه بر تمام دردها شفاست

دل مرا به سوی خود بخوان تا سبک شوم

پناگاه این دل شکسته ،خانه شما ست

خدا مرا ببخش،باز هم  مزاحمت شدم

دوباره زنگ میزنم ،دوباره،تا خدا خداست.

 

به ایمیل من پیام بگذارید.eisa_lee2000@yahoo.com

      

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: یکشنبه هجدهم دی 1384 ׀ موضوع: ׀

چه قدر سخته تو تابستون با غريبی آشنا شی

 

 چه قدر سخته تو تابستون با غريبی آشنا شی

يا اينکه وقتی بهار شه يه جوری ازش جدا شی
چه سخته بی بهونه ميوه کال رو چيدن
به خدا کم غصه ای نيست چند روزی تو رو نديدن
چه سخته اون کسی که ميگفت واسه چشات ميمره
بره و ديگه سراغی از تو و چشات نگيره
*************************************************
گفتی که منو دوست نداری گله ای نيست
بين عشق منو تو فاصله ای نيست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من ده
گفتی که بايد بروم حوصله ای نيست
گفتم که کمی فکر خودم باشم انوقت
جز عشق تو در خاطر من شعله ای نيست
رفتی تو خدا پشت و پناهت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست
*************************************************
روزی که به دنيا امدی داشت بارون می امد ولی هوا ابری نبود . ميدونی
      چرا ؟  ان روز فرشته ها داشتن از ان بالا گريه ميکردن . چون يکی
      ازاونا کم شده بود.
*************************************************
           زندگی را دوست دارم نه در قفس
                 بوسه را دوست دارم نه در  هوس
                       تو  را دوسـت دارم تا آخرين  نفس
**************************************
 

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: شنبه هفدهم دی 1384 ׀ موضوع: ׀

( پیله های پرواز )

( پیله های پرواز )
اونیکه مدعــی بـــــــــود عاشقته
تو رو   تـــو فاصله ها تنها گذاشت
بی خبر رفت و تو این بیراه ها
رد پاشم واسه چشمات جا نذاشت
آه...  دل و سوزوندی
آه ... چرا نموندی
من وهر ثانیه و جنون تــو
 واسه من همین خیالتم بسه
بذار جاده ها اشتباه برن
ما که دستمون بهم نمی رســـــــــه
نمی رســـــــــــــــــــــــــــــه
با حریر پیله های کاغذی
واســـه من جاده رو ابریشم نکن
من به پروانه شدم نمی رســـم
حرمــت  فـــاصلمون و کم نکن
آه...  دل و سوزوندی
آه ... چرا نموندی
׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: شنبه هفدهم دی 1384 ׀ موضوع: ׀

یار عزیز

 
یار عزیز
 
روزها در پس پندار دلم
یار عزیز
طرح چشمان تو را می بینم
روز و شب در گذر تند زمان
همه وقت لحظه ی دیدار تو را می بینم.
...
کاش می خواندی از این
جادوی افسون شده یار
که در این راز نهان
همه جا نام تو را می بینم
...
آه از آن خانه ی تاریک وسکوتم
ای یار
که به تعبیر تماشای تو من
در و دیوار سیاهش
همه دادم بر باد.
 
׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: شنبه هفدهم دی 1384 ׀ موضوع: ׀

نه از تقصیر

 
نه از تقصیر پاییزم نه از تقدیر این لحظه
گوارا باد بر هر عشق صداقت،پشت یک پرده
نه از باران
نه از سردی
نه جویای همدردی
نه از رنگ صدای تو
نه از عشق و ریای تو
نه از این جام سرمستم
نه از تقدیر من خستم
نه از یک رنگی دریا
نه از بی رنگی فردا
صدای گوش میخواند
بر آغوش میخواند
که از گفتار بس خسته
که از پندار بس داغان
نه از نامردمی های زمین و این زمانه پشت پلک زندگی جوشان
که آوازی
که آغوشی
و حتی هیچ قانونی
نه از پنداریش سردم
نه از گفتار حسرت بار
که من قانون قانونم
نه از قانون که از پندار
مرا در مرکب عشقت
برای رنگی چشمت
برای دل زدن بر دل
برای سرزمین دل
مرا آنجا ستودن بود که مردم سنگ ریزن
هم آنجا که خداوندان به پایم عشق میریزن
از آنجا در افق نالان
برای زندگی ترسان
برای مرگ آلوده
دل از کردار رنجیده
نه از این و نه از آنم
نه بر اینم نه بر آنم
که من اینم همین اینم که میانم
___________________________________________________________
׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: شنبه هفدهم دی 1384 ׀ موضوع: ׀

غم ِ تنهای .چرا وقتی که آدم تنها می شه

غم ِ تنهای من و دیونه کرده
گل ِ یادت تو دلم جونه کرده
تو دلم غم تو مثل یه پرنده
زیر سقف خونه آشیونه کرده
هر کسی داره میل ِ شوق نگاری
روزگار می گذرون ِ به عشق ِ یاری
واس این چشم انتظار دیگه نمونده
نه تحملی نه صبری نه قراری
من که غمخوار ندارم جز تو کس یار ندارم
دیگری را نپرستم من و از یــاد مبــــر
یــــاد مبـــــــــــــــــــــــــــــر
______________
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
چرا وقتی که آدم تنها می شه
غم و غصه ش قدِ یک دنیا می شه
میره یک گوشه ی پنهون می شینه
اونجا رو مثل ِ یه زندون می بینه
 
غم ِ تنهای اسیرت می کنه
تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه
 
وقتی که تنها می شم اشک تو چشم پر می زنه
غم میاد یواش یواش خونه ی دل در می زنه
یاده اون شب ها می افتم زیر ِ مهتاب ِ بهار
توی جنگل لبِ چشمه می نشستیم من و یار
 
غم ِ تنهای اسیرت می کنه
تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه
 
میگن این دنیا دیگه مثل ِ قدیما نمیشه
دل ِ آدما زشت و دیگه زیبا نمیشه
اون بالا باد داره زاغ ِ ابر رو چوب می زنه
اشک این ابــرا زیاد ِ ولی دریا نمیشه
 
غم ِ تنهای اسیرت می کنه
تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: شنبه هفدهم دی 1384 ׀ موضوع: ׀

شبی

 شبی
شبی پرسیدمش با بی قراری
به غیر از من کسی را دوست داری
دو چشمش از خجالت بر زمین دوخت
میان گریه هایش گفت آری
به دل گفتم که یارم مهربان است
که اینگونه سراغ دلربان است
دلم آوازه دادش ناگهانی
رخش با من دلش با دیگران است
درخت غم در وجودم کرده ریشه
به درگاه خدا نالم همیشه
جوانان قدر یکدیگر بدانید
اجل سنگ است و آدم مثل شیشه
 شبی
شبی پرسیدمش با بی قراری
به غیر از من کسی را دوست داری
دو چشمش از خجالت بر زمین دوخت
میان گریه هایش گفت آری
به دل گفتم که یارم مهربان است
که اینگونه سراغ دلربان است
دلم آوازه دادش ناگهانی
رخش با من دلش با دیگران است
درخت غم در وجودم کرده ریشه
به درگاه خدا نالم همیشه
جوانان قدر یکدیگر بدانید
اجل سنگ است و آدم مثل شیشه
׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: شنبه هفدهم دی 1384 ׀ موضوع: ׀

نگاه کن من چه بی پروا چه بی پروا

 

نگاه کن من چه بی پروا چه بی پروا

بر مرز قصه های کهنه می تازم

نگاه کن با چه سر سختی

تو این سرما

                                    برای عشق

یه فصل تازه می سازم

                     یه فصل پاک

                                      یه فصل امن و بی وحشت

برای تو

                        گریه گلبرگ زود رنجی

یه فصل گرم راحت

                              زیر پوست من

برای تو

                         که با ارزش ترین گنجی

نگاه کن من به عشق تو

                                                  چه لیلی وار

                                                                    تن یخ بسته ی پرواز می بوسم

بیا گرم کن منو با سرخی رگهات

                                             من اون رگ های پر آواز می بوسم

بیا هیچ کس مثل منو تو عاشق نیست

                                                مثل ما عاشق همسایه و همدم

بیا از شیشه ی سخت و بلند عشق

                                                مثل ارابه ی نور رد بشیم

نگاه کن من چه شبنم وار

                                    چه شبنم وار

به استقبال دستای خزون می رم

                                                هراسم نیست از این سرمای ویرانگر

                              برای تو من عاشقانه می میرم

 

                                                                تقدیم به مسعود داداش گلم

                                                          آذر 1384                  A

׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: جمعه نهم دی 1384 ׀ موضوع: ׀

در نبود بال و پرهایی که رسم پروازند سقوط تکراری است

در نبود بال و پرهایی که رسم پروازند سقوط تکراری است
آی پرندهء مهربان
برای حرمت پرواز
حتی اگر می توانی
آسمانت را عوض کن
 
 
اگر چه بوی خستگی بالهایت به مشام می رسد اما پیام دلنشین
پروازت چشم را میخکوب آسمان نموده است .
 
 
 
 
در باغ پدرم دو قفس هست . در یکی شیر و در دیگری گنجشکی است بی آواز .
هر روز سحرگاهان گنجشک به شیر می گوید : " بامدادت خوش ای برادر زندانی " .
׀ +׀ نویسنده: عیسی ׀ تاریخ: جمعه دوم دی 1384 ׀ موضوع: ׀

در باره من

چون گل به بزم عاشقان خندان بیا خندان برو.

خدایا به هر آنکه دوستش داری بچشان که عشق از زندگی کردن بهتر است.

بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.


منوی اصلی

· صفحه نخست
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرین نوشته ها

· سلام سلام سلام
· چرا فاصله؟
· مهربانم
· شب آمد دوباره
· چیزی نگو
· خیال انگیز
· دنیا
· .......................................؟
· به تو می آموزم:
· عاشق


لینکهای روزانه

· آی کی دو
· رنگ باران از مریم گل


لینکدونی

· فارس آی کی دو
· چکا چک
· قالب رایگان بلاگفا


امکانات



www.farsaikido.ir


ترجمه قالب

محمدرضا ابراهیمی


Powered By
BLOGFA.COM