  
قصه آ شنايي من و ...
من به خاطر دارم،
كه در آن روز پر از عشق و صفا
اولين بار سر راه نسيم ،
روبه روي كوچه
تو مرا محو نگاهت كردي
و به خاطر دارم،
كه در آن وقت مه آلود قشنگ،
ناگهان زير پل عاطفه ها
قطره قطره باران،
روي دلهاي پر از مهر و صفامان باريد
من تمام ذهنم نفس و هوش ودلم
مولكو لهاي وجودم،
همه در چشم تو سوسو ميزد
و تو هم منتظر يك لبخند
و من اما انگارمحو و خاموش
فقط مات نگاهت بودم
و تو گفتي آهاي دختر خوب
اسمت چيست؟
و نگاهت كردم
پس تو لبخند زدي و دوباره گفتي
آمدم بين گل شبوها،
كه ببينم نيست اينجا عشقي كه مرا تا لب عرفان ببرد
و تو لبخند مرا فهميدي،
بعد گفتي اي واي
باز هم يادم رفت
دست خود را به سويم آوردي
وتو فرياد زدي با صدايي زيبا
دختر عشق سلام
بعد آواي صدايت دل من را وا كرد م
من به سويت نگران رو كردم
سرد وبي روح جوابت داد سلام
بعد هم از نگهت بر گشتم
تا لب خانه خود من رفتم
و تو گفتي نامت
من جوابت دادم
دختر شبوها
و از آن روز دگر مادر پير زمان
نام زيباي تو را بر دل پر ز صفايم حك كرد
من به اون نقطه رسيدم كه اگه حتي نباشي هميشه
بودي و هستي
من به خاطر دارم روز اشنايمان را
دست به دستت دادم عهد و پيمان بستم
تنها تو باشي محبوب قلبم
تقديم به كسي كه مثل هيچكس نيست
اي آخرين اول من |