|
سالار من
 |
چگونه گويم نازنينم با تو كه پيرهن حريرت مرا سايباني است سبز در اين چهار چوب فصل
نفست نقطه اي است به آخر خط احساس من
حضورت مي كند تمام خلقت حساس من
ساده است بودنت اما ساده نيست گذرت در يك نگه نهفته غوغاي اثرت زير و رو مي كند هستيم جذبه خبرت
كاش باد بودم و آرام مي شكفتم بر زمين بدنت اگر خون بودم تجاوز مي كردم به رگهاي احساس تنت
و اگر عقل نبود در بودجه فكر ديروز گشته بود رازم رسوا به آن ناز لبت
گاه مي نشينم حيران كه چگونه گشت زمان ناگهان اينچنين شاد با مردمان كه سايباني سبز بنشانده ميان من و آسمان
اي كاش عقل نبود در بودجه فكر .
تا گرمه آغوشت شدم / چه زود فراموشت شدم تقصير تو نبود خودم / باري روي دوشت شدم كاشكي دلت بهم مي گفت / نقشه قلبم و داره هر كی زد ورفت و شكست / يه روزيه جا كم مياره موندن و سوختن و ساختن همه يادگاره عشقه انتقام از تو گرفت كاره من نيست كاره عشق
|
| ׀ +׀ نویسنده:
عیسی ׀ تاریخ: سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ׀ موضوع: ׀
|
| |
|
|
در
باره من |
|
 |
|