
نمی دانم کدامین روی نمی دانم کدامین بوی نمی دانم کدامین سوی مرا با شوق و بیتابی همراه خود می برد و آن سان که من غرق در افکار بی رحم جدایی زیر اشکهایم جان می سپردم و تو آرام در بستر رویاهای من بی خیال از مردنم آرام می راندی و با پلک فرو بسته تاب می خوردی من در درون خود چیزی یافتم چیزی که مرا خواند چیزی که تو را راند و مرا از آن خواب آشفته رهانید نگاهم، صدایم هر جا که باشد سپاس و شکر دانش شد و از این ذهن بی تابم تو را برد خودم را برد تمام هستی ام را برد آری هستی پوچی که می انگاشتم تمام وجودم بود وجودی که تو فاتحش بودی وجودی که تو عاشقش بودی به یادت هست...!!! آری بهترینم در زمستانی که از سوز جدایی تمام زندگی یخ زد صدایم مرد نگاهم مرد و من در بهاری نو شکفتم باز |