

انگاه که نخستین گام را در دنیا گذاشتم
بغض اتشینی گلویم را می فشرد
شاید دلیل ان غربت و دلتنگی بود
و هر لحظه شدت میگرفت
چنانکه با تمام وجودم گریه را سر دادم اما..
گریه هم ارامم نکرد...
تا اینکه مرا به اغوش کشیدی
و من صدای طپش های قلبت را شنیدم
و ارام به صدای روح نواز قلبت گوش سپردم
و چنان ارامشی نصیبم شد که دیگر
نه از بغض خبری بود و نه احساس غربت
گویی با تمام وجودم به صدای قلبت..
بوی محبتت و صفای وجودت اعتماد کردم
و دریافتم که تنها نیاز حقیقی ام لبخند زیبای تو
و اغوش گرم و بی مثالت است
فدای صفای وجودت شوم

