به تو می آموزم:
(الف)ایمان را
تا كه روحت با آن
نور و صیقل یابد
به تو می آموزم
كه چطور
فعل مجهول« ستمها شده است»
فاعلش معلوم است
بشناسش، كه ستمكش نشوی
با ستم هیچ مساز
با ستمگر بستیز
به تو می آموزم
كه اگر ما همه یك تن بشویم
یك تن تنها نیست
كه ستمدیده شود
به تو می آموزم
هر كجایی سخن از زور و زر است
حرف ربط آنجا نیست
به تو می آموزم
كه گذشت
آن زمانها كه كلام
كنج زندان دهان من و تو می پوسید
حرف را باید زد
به زبان همه كس
به تو می آموزم
كه چطور
بر رخ اطلس انسانیت
رنگها بی مفهوم
مرزها بی معنی است؛
و تو هم در تاریخ
جای پایی داری
به تو می آموزم
كه چطور
عشق را در دل خود ضرب كنی
و سپس بر همگان تقسیمش
و چطور
نا مساوی ها را
به تساوی بكشی
به تو می آموزم
لحظه های گذران هستی
چه بهایی دارند؛
هر زمان گلبرگی
از گل عمر من و تو به زمین می افتد
پس بیا بوی خوش خوبی را به همه هدیه كنیم
نو گلم ، فرزندم
ای سراپا همه شوق
تو بخواه ...
تو بپرس
تا كه تعریف كنم
بی نهایت ها را |