شب آمد دوباره
شب آمد، شب آمد دوباره
که سوسو زند هر ستاره
به دامان شبها دو چشمم
کمی فرصت گریه داره
تو ای شب که مثل خود من
غریبی و تنها ترینی
دلت را گرفته سیاهی
خموشی و عشق آفرینی
نواها به دل کرده پنهان تویی
تو پرسوز و پررمز و رازی
بلا کش تویی، روح سرکش تویی
تو باید به فردا ببازی
آنکه دل داد و پژمرد و افسرد
حسرت روزگاران به جان بُرد
آنکه با آرزوهای بسیار
رنج یاران نامهربان برد
نواها به دل کرده پنهان تویی تو پرسوز و پررمز و رازی بلا کش تویی، روح سرکش تویی تو باید به فردا ببازی ای خدا خسته ام ساز بشکسته ام جز تاثر نوایی ندارم ای شَوَم رحمتی تا که در فرصتی همچو ابر بهاران ببارم
|